+ زیر پای بهشت
تو بخش اطفال از بین اینایی که بچه ها رو زاییدن
یه سریشون زن شوهره ان...یه سری شون عروس مادر شوهره ان...یه سریشون دختر اونی که زاییدتشون...یه سریشون پرستار اینی که زاییدن...اما خیلیاشون مادرند...
فقط کافیه یه مامانٍ درس حسابی ببینی تا شب سر حالی
+ بوف کور...
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بهوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید
+ نفس بکش
به نظرم یه فیلم نباید خیلی خوف و عمیق و پر نکته باشه حتما تا فیلم خوبی باشه
می تونه ساده و پر نکته باشه مثه یه کارتون خوب مثه toy story3 و wall E
می تونه ساده و ساده و ساده باشه مثه yes man!
فقط کافیه فیلم که تموم شد حس کنی فرق کردی...پر انرژی تر شدی...

+ کودن با وفا
اغلب شوهرانی از که حضور با وفا و همیشگی گرم همسرشان مطمئن هستند هیچگاه به فکر نگهداریو حفظ این اصل اساسی زندگیشان نیستند!
روزی می رسد که سردی...و شاید روزی که دیگر دیر شده است.
اما باز هم خیانتی در کار نیست!
+ سحر
گاهی حسی داری که با هیچ چیز قادر به بیانش نیستی
مثل یاد ماه رمضان هایی که چهار تایی با عجله سحری می خوردیمو لیوان آخر آب را می گذاشتیم برای 5 ثانیه ماندن به اذان...
و حس امروزت که حتی نمیدانی اذان ساعت چند است....و حسرت
+ خورشید
و تو امروز نگاهت را از من می دزدی
و تو امروز می ترسی که عشق را از نگاهت بخوانند و اسمش را حیا می گذاری
و من با تمام وجودم به چشمانت زل می زنم
تا تویی که امروز در دام پیر مرد قدرتمند دیروزی ؛ از گرمی چشمانم و نه از شرم آب شوی.
آن روز پیر مرد قدرتمند و با هوش که عده ای او را شیخ می خواندند فتوا داد:
ای زن!ای مِلک من...در انحصار من باش
همه چیزت را برای من بدار برای منِ مرد تا شکمت را سیر کنم تا تورا بدارم!
و از تو شوق نگاهت حرارت چشمانت را گرفت
و تو گمان کردی این وفاست!!!
تو فراموش کرده ای بشر نیازمند نگاه گرم و عاشقانه توست!نه آن پیر خرفت که کنج خانه ات لانه کرده...
+ ببند
دست کرد تو خمره و گذاشت دهنم مثل عسل شیرین بود ...
داغ داغ شدم فقط یه بند انگشت...
برام گفت وقتی بچه به دنیا میاد اینو پر شراب می کنیم و میذاریمش زیر خاک...روز عروسیش مثله امروز درش میاریم ، اینجوری مثل عسل می شه.
گفت همشو بریز تو خمره دلت و نگه دار...
و خمره زیر این همه خاک با این همه درد...
+ خاکستر
و این روز ها چهره ای،
چهره ای که هر چه تلاش می کنم به یادم نمی آید...

+ دوست
دوست من
یادت هست آن روز که شروع کردیم
درد مشترکمان که فقل محکم جدا نشدن دوستیمان بود
چه بود؟
یادت هست هردومان راحت مردم را فریب می دادیم راحت رندی می کردیم
یادت هست در مورد هر دومان به راحتی به اشتباه می افتادند
و ما خشنود بودیم
ما بهتر از آنیم که دیگران در موردمان فکر می کنند
و ما خشنود از اینکه دیگر تنها نیستیم...
و امروز هم تنهاییم
خودمان هم فریب رندی خودمان را خوردیم...
+ brain VS heart
ما یه مریض تو بخش داشتیم یه پیر زن 73 ساله که سرطان بدخیم پوست داشته که این سرطانش متاستاز داده به کبدش و اوضاعش یه چند روزی بود که خوب نبود.امیدی به بهبودی که هیچ به زنده موندشم نبود...درد می کشید درست نفس نمی کشید و خلاصه اوضاع خوبی نداره ...توصیفش طولانیه از ادم کل بدنش و مایعی که تو شکمش جمع شده و ...
امروز صبح ایست قلبی کرد...
گروه احیا آروم آروم رفتن بالا سرش و اینترنمون داشت ای کم و بیش یه ماساژ قلبیی می داد و خسته می شد یه استراحتی می کرد و تا بیان این دستگاه و آماده کنند و تا بیان لوله تنفسی بذارندو خلاصه اصلا شبیه این سریال ها نیست عملیات احیای ما بچه ها به خونسردی تموم کار می کنند!
همراهشو نگاه کردم یکم به خاله اش نگاه می کرد یکم پیش خودش می گفت راحت شد یکم نگران بود چه طور به بچه های خالهِ خبر بده یکم یاد خاطرات قدیم با خاله می افتاد و یه اشکی گوشه چشمش اومد گفتیم می خاین بیرون باشین گفت نه !
تخت بغلی یه پیر زن دیگه بود با دخترش دخترش که سعی می کرد نگاه نکنه و حواسش به مامانش باشه اما مامانه هی میگفت خدا یه مرگ خوب نصیبم کنه هی می به خواهر زادهه می گفت صلوات بفرست و خلاصه بدجوری نگران بود...
گفتیم میخواین ببریمتون بیرون گفت نه!!!
من اومدم بیرون اتاق و به 5دقیقه بعد برگشتم اینترنمون داشت دنباله فقل پنجره می گشت بازش کنه بیچاره عرق از همه جاش می ریخت...
تو اون 5 دقیقه که اومدم بیرون داشتم فکر می کردم ناراحتی نداره که خوب راحت شد خدا رو شکر یه هفته فقط حالش خرابه خراب بود زیاد اذیت نشد خیلی سعی می کردم به خودم دستور بدم این منطقی ترین اتفاق ممکنه برای این پیرزن ...
مریضمون ناگهانی برگشت!!!!
با کمال تعجب هممون مریض برگشت...پیرزن بغلی یه فریاد و با خنده ای خلاصه یه هیجانی از خودش بروز داد و زد زیر گریه...
ما همه تو اتاق منتظر بودیم که اتفاقی که می افته و باید بیفته با درد کمتری بیفته همه حتی دختر خواهره هم پذیرفته بودند ...
از تهِ منطقمون می گفت راحت شد که رفت و به مصیبت بر نگشت...اما لحظه ای که برگشت هممون پر انرژی شدیم...جلو اشک جمع شدن تو چشامونو گرفتیم که آبرومون نره...
← صفحه بعد


نظرات ()